سیاست و جامعه 1405-06-20 زمان مطالعه: 23 دقیقه به قلم: کورش تیموری فر

لانچرهای اقتصادی را اعزام کنید

بخشی از مجموعهٔ «مجله دانش و امید» — شماره ۳۷ لانچرهای اقتصادی را اعزام کنید
فهرست مطالب
توضیحات

این مقاله بخشی از شمارهٔ ۳۷ مجله دانش و امید است که در کانال تلگرام آن منتشر شده است.

در طول سال گذشته، حساس‌ترین روزها، و حیاتی‌ترین وقایع در عمر جمهوری اسلامی ایران را تجربه کردیم. هیچگاه درگیر چنین تهدید وجودی نبوده‌ایم؛ و هنوز سایۀ آن بر فراز سر کشور، مردم، و حکومت سنگینی می‌کند. علیرغم تلاش رسانه‌های امپریالیستی برای جداسازی این اجزا از یکدیگر، حکم تاریخ، اینان را درهم‌ تنیده است.

زخم کهنه

از فردای انقلاب 57، با توجه به ضربۀ مهلکی که بر یکی از بزرگترین پایگاه‌های سیاسی، اقتصادی، و نظامی امپریالیسم در منطقۀ غرب آسیا وارد شده بود، او به‌دنبال بازیافت و احیای موقعیت خود، و برقراری مجدد نظمِ مدل آمریکایی بوده است. او با تقویت نقش خود در خرده کشورهای اطراف ایران، و احداث پایگاه‌های نظامی، ایران را تقریباً در محاصرۀ کامل قرار داد. با انواع ترورها، توطئه‌ها، تحریم‌ها و جنگ اقتصادی، تهاجم و جنگ رسانه‌ای و فرهنگی، راه‌اندازی جنگ خانمان‌برانداز 8 ساله، نفوذ و مداخلۀ سیاسی و امنیتی، حملات سایبری، تقویت طبقات اجتماعی حامی خود و خلق اقشار نوینی در عرصۀ اقتصاد و اجتماع که مکمل تأثیربخشی تحریم‌ها بودند، و هر ابزار ممکن دیگر، به‌دنبال «رژیم چنج» بوده است. به گفتۀ تمام رؤسای جمهور آمریکا پس از انقلاب 57، همواره همۀ گزینه‌های متنوع -از جمله حملۀ نظامی- روی میز بوده است.

از آنجا که انقلاب‌های ایران در 130 سال گذشته، مشوق و پیشگام بیداریِ نه تنها غرب آسیا، بلکه قاره بوده است، مدیریت بحران انقلاب ایران برای امپریالیسم، به معنای ضرورت مدیریت بحران منطقه‌ای بود. می‌بایست با تمامی نیروهای برخاستۀ نوین -که در پروپاگاندای امپریالیستی، «نیروهای نیابتی ایران» نامیده می‌شوند- مقابله می‌کرد. این دردسر تازه، منابع زیادی را صرف می‌کرد. اما فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی و حذف حمایت انترناسیونالیستی، موانع جدی و غیرقابل عبوری در راه توسعۀ مستقل کشورهای جنوب جهانی – و از جمله ایران- ایجاد کرد. فرصت بی‌نظیری برای امپریالیسم فراهم شد تا نظم نوین بین‌المللی (جهان تک قطبی) را مستقر سازد. همۀ دورنماهای رهایی غرب آسیا کدر شد. ظرف مدت بیست سال پس از فروپاشی، کشورهای بسیاری در جهان (به استثنای معدودی)، یکی پس از دیگری، داوطلبانه یا به اجبار، تسلیم نظم نوین شدند. اما ایران جان‌سختی به خرج می‌داد. هرچند شاهد برخی اقدامات آشتی‌جویانه از سوی ایران در دهۀ 90 قرن گذشته و اوایل قرن جدید بودیم، اما امپریالیسم، تسلیم بدون قید و شرط ایران را می‌خواست. امری که محال می‌نمود. به این ترتیب، همزمان با حملۀ نظامی آمریکا به افغانستان، عراق، یمن، سومالی، سودان، و طراحی حمله به سوریه و لیبی، زمزمۀ حملۀ نظامی به ایران اوج گرفت. بخاطر داریم که سیمور هرش، مفسر نظامی ارشد آمریکا، در اواخر فروردین 1385، طی گزارشی در مجلۀ نیویورکر پرده از برنامه ریزی دولت آمریکا، برای حمله به ایران برداشت. این خبر، اوج برنامه‌ریزی‌های آمریکا برای دستکاری روانی جامعۀ ایران، و تشدید فعالیت تسلیم‌طلبان برای دوری از خط مشی ضدامپریالیستی حاکم بود. ایران به مثابه یک واحد ژئوپلتیک، بزرگتر از آن بود که با حملۀ هوایی تسلیم شود. امکان حملۀ زمینی نیز بدلیل فراتر بودن از مقدورات امپریالیسم در آن موقعیت، وجود نداشت. بنابراین روش‌های دیگر، به موازات تهدید نظامی، سخت فعال شدند. در آن سال (2006) هنوز روسیۀ پوتین، در حال بازیابی خود از فاجعۀ دوران یلتسین بود و حتی تلاش می‌کرد برای ایجاد چتر حفاظتی، به عضویت ناتو درآید. چین نیز بنا به سیاست کهن خود و جایگاه اقتصادی‌اش، موقعیت را برای حضور فعال در عرصۀ دیپلماسی بین‌المللی، مناسب نمی‌دید. به عبارتی، مقدمات اولیۀ گذار به جهان چندقطبی فراهم نبود. در این شرایط، امپریالیسم حداکثر استفاده از ابزارهای «نظم» مورد نظر خود -مانند شورای امنیت سازمان ملل متحد- را برد، و بطور روزافزونی ایران را تحت فشارهای شدید قرار داد و منزوی کرد.

در رأس این ابزارها، تحریم‌های سخت و همه‌جانبه بودند، که هنوز هم فعالند. این تحریم‌ها برای یک کشور در حال رشد، که مدل توسعۀ مورد نظر امپریالیسم را الگوی خود قرار نداده باشد، مرگبارند. همانگونه که قبلاً در مقالات مختلف مجلۀ دانش و امید نشان داده‌ایم، تحریم‌ها برای به‌زانو درآوردن -یا بنا به اصطلاح نیکسون، «به ضجه درآوردن»- اقتصاد طراحی می‌شوند تا متعاقباً کشور مورد نظر را به تسلیم وادارند. بویژه نظر شما را به مقالۀ «تحریم: پاسخ نافرمانی» در شمارۀ تیرماه 1402، که به معرفی کتاب «هنر تحریم‌ها» نوشتۀ ریچارد نفیو، طراح اصلی تحریم علیه ایران در دولت اوباما اختصاص یافته بود، جلب می‌کنیم. در آنجا، عبارتی از مجلۀ فارین افرز ارگان شورای روابط خارجی آمریکا نقل کردیم: «پس از فروپاشی سوسیالیسم واقعی، در جهانی که به سرکردگی ایالات متحده، یک‌دست شده است، تحریم یک سلاح نابودکنندۀ توده‌ای بسیار عالی‌است. این سلاح که رسماً به‌کار گرفته شد تا پیشاپیش از دستیابی صدام حسین به سلاح کشتار جمعی جلوگیری کند، در سال‌های پس از جنگ سرد، برای عراق، نسبت به کلیۀ سلاح‌های کشتار جمعی در تاریخ، مرگ بیشتری به همراه داشت.»

این سیاست در مورد ایران هم عیناً به‌کار گرفته شد. ایجاد توهم احتمال دستیابی ایران به سلاح اتمی، دست‌مایۀ تحریم‌های کمرشکن قرار گرفت. گزارش‌های متعدد سازمان سیا، حاکی از عدم وجود نشانه‌ای برای حرکت ایران به سمت ساخت سلاح اتمی بوده است. اما بهانه، بهانه است و نیازی به اثبات ندارد.

کاسۀ صبر لبریز می‌شود

در سال 2014 شبه جزیرۀ کریمه به روسیه ملحق شد و تعداد تحریم‌های امپریالیسم علیه آن کشور، همۀ رکوردهای قبلی تحریم علیه یک کشور را شکست. مذاکرات برجام پیش رفت. امضای برجام توسط آمریکا، با امید جداسازی جبهۀ در حال تشکیل کشورهای ضدامپریالیست یا ناهم‌سو با آمریکا شکل گرفت. در عین حال، احتمال کُند کردن لبه‌های تیز ضد آمریکایی، از طریق تقویت پایگاه‌های اقتصادی-اجتماعی متمایل به نزدیکی به آمریکا در ایران نیز افزایش می‌یافت. اما مجموعۀ عواملی که برشماری آنها از حوصلۀ این مقاله خارج است، این امیدها را نقش بر آب کرد. فقط یکی از آنها به این متن نزدیک است، و آن انتخاب ترامپ به ریاست جمهوری در پایان سال 2016، به‌دلیل شکست سیاست «گلوبالیسم» (جهانی‌سازی) است. با انتخاب او، رویارویی نیروها در سطح جهان تشدید شد. با پیشرفت صلح‌آمیز جبهۀ نیروهای مخالف امپریالیسم، ترویج نظامی‌گری در مناسبات جهانی در دستور کار امپریالیسم قرار گرفت. شکست مفتضحانۀ آمریکا در افغانستان، و ضرورت تداوم سود مجتمع صنتی-نظامی-مالی، روسیه را مجبور به دخالت نظامی در اوکراین، به‌منظور ممانعت از توسعۀ ناتو کرد.

در فضای جنگی، پایگاه اصلی آمریکا در غرب آسیا -اسرائیل- فعال شد و با همکاری دیگر اعضای ناتو، سوریه را به داعش سپردند. آنگاه نوبت حذف تک تک نیروهای جبهۀ مقاومت غرب آسیا رسید. خیزش 7 اکتبر، خیزش سهمگین خلق فلسطین، نیروی تازه‌ای به جنبش مردمان منطقه بخشید. این خیزش، همراه با گرایش روزافزون ملت‌ها به سهم‌گیری در شکل‌بندی جدید جهان چند قطبی، در کنار بحران ساختاری نظام سرمایه‌داری جهانی، امپریالیسم فرتوت را واداشت تا تمام نیروهایش را برای کند کردن سیر افول خود به‌کار گیرد.

بی اعتمادی روزافزون به توانایی امپریالیسم در حفظ نظم مستقر، و کاهش نیروی جاذبه برای نگاه‌داشت اقمار خود در مدار نزدیک، نیروهای گریز از مرکز را تقویت می‌کند. جذابیت مدل‌های جدید توسعه، خلق‌های بسیاری را در جهان -و از جمله منطقۀ غرب آسیا- به اندیشه و اقدام واداشته است. در این شرایط، انتخاب مجدد ترامپ، مناسب‌ترین گزینه برای نمایش «عریانی پادشاه» بود. این دلال فاسد، مأموریت یافته تا مانع زوال امپریالیسم گردد، اما آن‌را تسریع می‌کند.

برآیند اندیشه‌ها در اتاق‌های فکر هستۀ مجتمع نظامی-صنعتی-مالی، آنست‌که مدل راهبردی اوباما برای سربه‌راه کردن ایران، به نتیجۀ دلخواه نخواهد رسید. ضربات تاکتیکی سنگین به نیروهای محور مقاومت غرب آسیا، تأثیر کاهنده‌ای بر گفتمان مقاومت نداشت. این گفتمان، دست و پای امپریالیسم و صهیونیسم را در جهت تسلط بی چون‌وچرا، بسته است. پیمان «تاریخی» ابراهیم در نطفه خفه شده است. پایگاه‌های منطقه‌ای شدیداً تحت فشار قرار گرفته‌اند. پناهگاه به‌ظاهر امن پایگاه‌ها، در جنوب خلیج فارس، و اردن، می‌بایست خلأ دیگر پایگاه‌ها در عراق را پر کنند. تنها پایگاه نظامی آمریکا در اربیل نیز تا پایان شهریورماه برقرار خواهد ماند. ضروری است که به هر وسیلۀ ممکن، روند تقویت پترودلار احیا شود. خرده کشورهای نفت‌خیز منطقه که با فواصل متفاوتی نسبت به مرکز، در مدار امپریالیستی قرار دارند، انرژی مورد نیاز هستۀ امپریالیستی را صادر کنند و سود آن‌را مجدداً در بازار سرمایۀ آمریکا به جریان بیندازند. نقش فزایندۀ ایران در ترتیبات منطقه‌ای، خروجش از انزوای نسبی دهۀ قبل، و پافشاری‌اش بر رهبری مقاومت منطقه‌ای، مانع جدی اطمینان سرمایه‌های امپریالیستی است. در چنین شرایطی، ادامۀ منطقی جنگ تعرفه‌های ترامپ، جنگ گرم در داغ‌ترین کانون بحران سیاسی امپریالیسم است. کاسۀ صبر هیئت حاکمۀ آمریکا لبریز شده و آخرین گزینه را انتخاب کرده است.

شکست استراتژیک

صرف‌نظر از پرده‌های نمایش اجرا شده از آغاز دور دوم ریاست جمهوری ترامپ، او و ناو جنگی منطقه‌ای‌اش -رژیم صهیونیستی- دو بار، و هر بار غافلگیرانه، دست به حملات وسیع به ایران زدند. ضربات مهلکی بر ساختار سیاسی-نظامی ایران وارد شد. اما مقاومت، به‌طرز حیرت‌آوری مانع دستیابی ارتش‌های جهنمی به اهداف خود گردید. نقشه‌ها بر هم خورد. این مقاومت و واداشتن دشمن به عقب‌نشینی، در تاریخ جنگ‌های معاصر آمریکا در پنجاه سال گذشته بی‌سابقه است. این مهم، از طریق سازوکار هوشمندانۀ نظامی، دوراندیشی استراتژیک سیاسی-نظامی برای یک جنگ نامتقارن، سازمان پیشرفتۀ نیروهای درگیر، و کمک‌های پنهان دقیق، سریع، و مؤثر متحدان راهبردی ایران ممکن شده است. در جنگ 40 روزه، دشمن انتقام شکست خود در جنگ 12 روزه را از رهبر ایران گرفت و او را به شهادت رساند. رهبر جمهوری اسلامی، معمار محور مقاومت بود. این معمار، نقش مرکزی در ایجاد ساختار مقاومت داشت. تصور احمقانۀ آنان در دستیابی به پیروزی سریع از طریق حذف سر نظام، بزودی محو شد.

ترامپ، ناتوان از بسیج همۀ نیروهای خود به‌دلیل گستردگی بیش از حد توان نظامی در سطح کرۀ زمین، مجبور شد تا تنفسی را اعلام کند. توازن قوا پس از 40 روز جنگ بی‌امان، چه در عرصۀ نظامی و چه در عرصۀ سیاسی-ژئوپلتیک، چنان به ضررش بر هم خورده بود که او را واداشت تا یادداشت تفاهم خفت‌باری را امضا کند. او تأیید کرد که این جنگ، نه تنها دستاوردی برایش نداشته است، بلکه متعهد شد که همۀ تحریم‌ها علیه ایران را ساقط کند. یعنی نقطۀ پایانی بر استفاده از سلاح قدیمی و مؤثر تحریم بگذارد. علاوه بر آن، مجبور شد بپذیرد که پاتک جکهوری اسلامی در کنترل تنگۀ هرمز، مؤثر بوده و گرفتاری تازه‌ای برای او خلق کرده است.

ضربۀ ژئوپلتیک در همان بند اول یادداشت تفاهم بر او وارد شد. او رسماً یک‌پارچگی مقاومت منطقه‌ای علیه خود را پذیرفت. او تأیید کرد که سیاست درست، همانا هم‌سویی همۀ نیروهای منطقه در جهت تنظیم مجدد پروتکل روابط بین خلق‌های منطقه، و درست در جهت خلاف خواست اوست.

امضای این تفاهم‌نامه، ارکان سیاست دولت ترامپ را به لرزه درآورد. شکاف درون هیئت حاکمۀ امپریالیستی را تعمیق کرد. سندی به دست جمهوری اسلامی داد و این امکان را به بخشید تا به جایگاه بالاتری در روند جنگ-مذاکره دست یابد. در یک کلام، آمریکا پذیرفت که در موقعیت آچمز قرار گرفته است. نه توان پیروزی در عملیات نظامی را دارد، و نه ابتکار دست‌یابی به توافقی باب میل خود. تنها دستاورد او، بازی با نوسانات بازار بورس، از طریق اعلان متناوب جنگ و سازش؛ نابودی تمدن و توافق؛ و مرگ و زندگی است که صدها میلیارد دلار به جیب شخص او، دیگر برخورداران از رانت اطلاعاتی، و بازار سهام سرازیر می‌کند. این امر، ویژگی برجستۀ سرمایۀ موهومی را برملا می‌کند که علیرغم شعارهای ظاهراً ناسیونالیستی «ماگا»، منافع آنی‌اش را بر منافع ملی برتر می‌دارد. کار ترامپ به آن حد از دریوزگی رسیده است که اعلام کرده دسترسی زودهنگام به فرسته‌های خود در پلتفرم «تروث سوشال» را ماهانه به صد هزار دلار می‌فروشد (ن.ک. گزارش یورونیوز تحت عنوان «کسب و کار، یا سوء استفاده از قدرت»).

تنها ناآگاهان سیاسی و تسلیم‌طلبان، انتظار وفای به عهد را از امپریالیسم دارند. همانگونه که در مقالۀ «قانونی بودن بستن تنگۀ هرمز» در شمارۀ پیشین نشان دادیم، میزان پای‌بندی به تعهدات کاغذی، تنها به توازن قوا وابسته است. اما همین توازن قوا، در همان فاز اول مذاکرات، او را به اعتراف به ناتوانی در اخذ تعهد کاغذی از طرف ایرانی خود واداشته است.

امان از رادیکال‌نماها

برخی گرایش‌های افراطی در داخل ایران، دانسته یا نادانسته، با طرح شعار «جنگ‌های دائمی»، خواهان «جنگ، جنگ، تا پیروزی» هستند. این کوته‌بینان، از این‌طریق، خواهان برباد دادن دستاوردهای جنگ 40 روزه‌اند همین‌جا روشن کنیم که تسلیم‌طلبان، نیروهای مقاومت را «جنگ‌طلب» می‌نامند. نگارنده، حساب خود را از آنان جدا کرده و این‌گونه تلقی می‌کند که جنگ‌طلبان آنانی هستند که ارزش تثبیت دستاورد نظامی در یک فرایند سیاسی را نمی‌فهمند، و پیروزی را تنها در نابودی نظامی دشمنان می‌بینند. پیروزی نهایی نظامی بر ارتش آمریکا، که بودجۀ نظامیِ بیش از صد برابر ایران، توان تخریبی غیراتمیِ بیش از صد برابر ایران، تولید ناخالص داخلی بیش از 70 برابر ایران، و تملک بیش از 750 پایگاه نظامی در سراسر جهان را دارد، یاوه است. هیچ عقل سلیمی در جهان، به‌دنبال پیروزی نظامی بر آمریکا نبوده و نیست. این، تنها تصور خود اوست که می‌تواند با اعمال قدرت از طریق پایگاه‌های نظامی و قدرت دلار، جهان را زیر نگین انگشتر داشته باشد. حداکثر توان نظامی ما، تخریب برخی پایگاه‌های نظامی در دسترس (بنا بر ارقام اعلامی، 17 پایگاه) و ایجاد اختلال در سازوکار ضروری او برای برتری استراتژیک در نبرد منطقه‌ای محدود است. ما این امکان را بخوبی شناختیم و از آن بهره برده و می‌بریم.

اگر حافظۀ اینان یاری نمی‌کند تا به‌خاطر بیاورند که شعار «جنگ، جنگ، تا پیروزی» چه خسارات عظیمی به زیرساخت‌های ایران وارد کرد، چه منابعی را هدر داد (و از این‌طریق بر سرنوشت آتی مملکت چه تأثیری به‌جای نهاد)، این کلیپ 5 دقیقه‌ای از خاطرات شهید سرلشکر محمد باقری، رئیس ستاد نیروهای مسلح را ببینند.

ایشان به تضعیف توان نظامی ایران از حدود سال‌های 1363 به بعد اشاره می‌کند. ایران امکان تداوم جنگ پیروزمندانه را از دست داده بود.

کسانی که تفاهم‌نامه اسلام آباد را «تسلیم‌نامه» می‌بینند، نگاهی به قطع‌نامۀ 598 شورای امنیت بیندازند و مضمون‌ها را مقایسه کنند. پس از دو پیروزی مهم ایران در عملیات‌های فتح‌المبین و بیت‌المقدس، روز 10 تیرماه 1361، ارتش عراق از ایران خارج شد. روز 21 تیر، قطع‌نامۀ 514 شورای امنیت تصویب شد که خواهان آتش‌بس، خاتمۀ عملیات نظامی، و عقب‌نشینی نیروها به مرزهای شناخته شدۀ بین‌المللی بود. ایران آن را نپذیرفت تا 6 سال بعد که قطع‌نامۀ 598 پذیرفته شد. خسارات وارده به ایران در طول این مدت، بسیار سنگین و در برخی حوزه‌ها، جبران ناپذیر بود.

راز پیروزی نهایی بر امپریالیسم، قطع شریان‌های حیاتی ارتزاق او از طریق انتقال «ارزش» از جنوب جهانی به هستۀ امپریالیستی است. آنگاه قطع این شریان‌ها، نیروی عظیم نظامی او را تبدیل به زائده‌ای انگلی خواهد ساخت. این زائده، تنها مشغول بلعیدن ارزش نامولد شده، و باری خواهد بود بر دوش امپریالیسم مسلط. در آن‌زمان، خود مجبور به کاهش بار این زائدۀ انگلی خواهد شد. نقش مؤثر بودجۀ سنگین نظامی در کاهش اقتدار اقتصادی، تجربۀ سقوط امپراتوری‌های قدرتمند در پانصد سال گذشته است.

ناخشنودانِ ناآگاه (سهم آگاهان را که مؤظف به طرح شعارهای دست‌نیافتنی برای تهی کردن ظرف کامیابی نظامی ایران هستند، جدا می‌کنیم) به دو نقطه ضعف -به‌زعم خود- در یادداشت تفاهم اشاره می‌کنند: 1) عهدشکنیِ از پیش مقدرِ امپریالیسم؛ 2) عدم دریافت خسارت و غرامت.

در مورد اول بطور کلی باید گفت تاریخ امپریالیسم با عهدشکنی عجین است. ما ایرانیان تجارب فراوانی در این زمینه، حداقل از دویست سال گذشته داشته‌ایم. حتی دوستان آمریکا در میان امپریالیست‌های درجه دو نیز از این عهدشکنی‌ها نصیب برده‌اند؛ از نقض پیمان‌های نفتا و ترنس پاسیفیک و ترنس آتلانتیک گرفته تا پیمان آکوس و غیره. آمریکا پیمان را می‌بندد تا در آن‌زمان که صلاح بداند، بشکند. تنها به دو مورد عمده در تاریخ معاصر بسنده می‌کنیم:

الف) در 2 اوت سال 1945، پس از شکست قطعی و تسلیم نازیسم، کنفرانسی در پوتسدام، بین سران متفقین (استالین، چرچیل، ترومن) برگزار شد. مهم‌ترین بند سند مصوب، شامل این محتوا بود: «در طول دوران اشغال آلمان، آن کشور به مثابه یک واحد اقتصادی تلقی می‌شود... و تحت یک سازوکار مرکزی اداره می‌گردد... نازیسم از صحنۀ حیات عمومی آلمان حذف خواهد شد... تمام نهادهای نازیسم محو خواهند گردید... و خلع سلاح کامل و نازی‌زدایی نهایی باید اجرا شود». تمام اقدامات بعدی آمریکا در جهت خلاف این توافق‌نامه بود. نه اجازۀ وحدت آلمان را داد، و نه منطقۀ تحت کنترل خود (غرب آلمان) را نازی‌زدایی کرد؛ بلکه برعکس دانشمندان، کارمندان ارشد، افسران اس.اس، و خلاصه جنایتکاران هیتلری را به آمریکا برد تا به خدمت بگیرد، یا در کار خود در آلمان ابقا کرد. غرب آلمانِ تحت اشغال و فرمانداری آمریکا، مرکز توطئۀ ضد شوروی در اروپا بود. اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، به مدت 10 سال تلاش می‌کرد تا این توافق‌نامه اجرا شود. تازه آنگاه بود که قطعاً ناامید شد و به تقسیم آلمان رضایت داد.

ب) با گذشت 22 سال از انقلاب ملی و دموکراتیک چین به رهبری حزب کمونیست، بالأخره آمریکا مجبور شد کشور جمهوری خلق چین را به‌رسمیت بشناسد. آمریکا مانع عضویت این کشور در سازمان ملل متحد بود. در آن‌زمان تنها %2 از جمعیت 900 میلیون نفری چین، در جزیرۀ فرمز (تایوان) زندگی می‌کردند. بدیهی بود که عضویت جمهوری خلق چین در سازمان ملل، به معنای اخراج دولت «چین ملی» (حکومت کومین تانگ در فرمز اشغالی) از سازمان ملل متحد و تمام سازمان‌ها و نهادهای ذیربط خواهد شد. بنابراین از سال 1971 به بعد، تنها یک کشور به نام چین، رسماً وجود دارد. دولت چین، از دولت آمریکا به‌مثابه پشتیبان تایوان، درخواست تضمین کرد که روابط رسمی خود را با دولت تایوان قطع کند، کمک‌های نظامی خود را به آن کشور متوقف سازد، و هیچگاه دولت تایوان را تبدیل به ابزاری علیه چین نکند.

ریچارد نیکسون در تاریخ 28 فوریۀ 1972، بیانیۀ شانگهای را با این متن امضا کرد: «ایالات متحده تصدیق می‌کند که تمامی چینی‌های دو سوی تنگۀ تایوان، بر این باورند که تنها یک چین وجود دارد و تایوان بخشی از چین است. دولت ایالات متحده، این موضع را به چالش نمی‌کشد و تدریجاً تمام نیروهای نظامی خود را از تایوان خارج خواهد کرد».

در فاز بعدی تعهد آمریکا، در تاریخ اول ژانویۀ 1979، جیمی کارتر در سند رسمی «تثبیت روابط رسمی دو کشور» چنین متعهد شد: «ایالات متحدۀ آمریکا، دولت جمهوری خلق چین را به‌عنوان تنها دولت قانونی چین به‌رسمیت می‌شناسد. در این چارچوب، مردم ایالات متحده، تنها روابط غیر رسمی تجاری و فرهنگی را با مردم تایوان حفظ خواهند کرد». او حتی اجازه نیافت عبارت «دولت تایوان» را در این متن به‌کار گیرد.

برای سومین بار، ریگان در 17 اوت 1982 در سند «بیانیۀ مشترک در بارۀ فروش تسلیحات ایالات متحده به تایوان» متعهد شد: «دولت ایالات متحده تکرار می‌کند که قصد ندارد سیاستی مبنی بر دو چین، یا یک چین-یک تایوان را دنبال کند... و متعهد می‌شود که فروش سلاح به تایوان، از نظر کمی و کیفی از سطح سال‌های پس از برقراری روابط با چین فراتر نرود و به‌تدریج کاهش یابد». اکنون می‌بینیم که اثری از پای‌بندی امپریالیسم به تعهدات خود، وجود ندارد. اما تکیۀ دولت چین به همین سه تعهد، موانعی را در راه همراه‌سازی اقمار آمریکا با خود علیه دولت چین ساخته است. چین حداکثر استفاده را از همین کاغذپاره‌ها می‌برد.

در مورد دومین ایراد ناخشنودان، باید گفت که خیال‌پردازی در بارۀ دریافت خسارت و غرامت از یک طرف جنگ، که شکست نظامی نخورده، فرار نکرده، و نیروی قاهری او را مجبور به تسلیم نمی‌کند، تنها به معنای کوبیدن آب در هاون است. تکیه روی آن، تنها به‌درد گرفتن دست بالا برای امتیاز گیری، و یا جلب افکار عمومی جهانی برای حمایت از طرف مضروب (و در اینجا، ایران) می‌خورد. دولت آمریکا نه به کشور کرۀ شمالیِ نابود شده در جنگ سه سالۀ 1950 غرامت پرداخت (و حتی تاکنون سند صلح را امضا نکرده و آن جنگ، تنها با آتش‌بس پایان یافته است)، و نه به کشور ویران شدۀ ویتنام. جهان شاهد شکست ننگین نظامی آمریکا در آن جنگ بود. میلیون_‌_ها تُن بمب بر سر آن کشور فرو ریخت، میلیون‌ها نفر را کشت، میلیون‌ها هکتار زمین را سوزاند. عاقبت با خواری هرچه تمام‌تر پا به فرار گذاشت. حتی یک دلار غرامت نپرداختند. در مادۀ 21 صلح‌نامۀ پاریس، تنها به «کمک به بازسازی» اشاره شده است که شامل هیچ رقمی نیست. نیکسون بطور محرمانه متعهد شد که رقم 3.25 میلیارد دلار کمک کند که هیچگاه محقق نشد. و تازه، پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم، و در دوران حاکمیت نظم تک‌قطبی جهانی مبتنی بر قوانین آمریکایی، دولت ویتنام مجبور شد وامی را که آمریکا به دولت ویتنام جنوبی تحت حمایت خود پرداخت کرده بود، به میزان 146 میلیون دلار (بابت اصل و فرع) ظرف مدت 20 سال، از 1997 تا 2017 به‌تدریج بازپرداخت کند.

انحصارات آمریکایی نیز از پرداخت غرامت ناشی از جنایات خود مصونند. به‌عنوان نمونه می‌توان به شرکت یونیون کارباید اشاره کرد که سوء مدیریتش باعث انفجار مواد شیمیایی در سال 1984 در بوپال هند شد که در آن ماجرا، 15 تا 20 هزار نفر کشته، و 500 هزار نفر معلول مادام‌العمر شدند. تاکنون، فجایع زیست‌محیطی ناشی از سودورزی انحصارات امپریالیستی، باعث مرگ میلیون‌ها نفر شده است و عاملین آن‌ها، خسارت و غرامتی نپرداخته‌اند.

موشک اقتصادی

اینجا باید به این نکتۀ مهم اشاره کرد که تنها ضامن وثیق برای حفظ دستاوردهای جنگ 40 روزه و ادامۀ آن، حمایت مردم ایران است. به‌نظر می‌رسد که نیروهای خبیثی دست ‌اندر کارند تا این حمایت رنگ ببازد. بازتاب تلاش این نیروها را در مصاحبۀ 6 مرداد سخنگوی دولت شاهد بودیم. در آن مصاحبه، ضمن آنکه سخنگو، تصریح کرد که «باید به این نکته توجه داشت که اساساً تحریم‌ها کشور را به سمت استفاده از تراستی‌ها سوق داد، این یکی از پیامدهای زیان‌بار تحریم بود که به اقتصاد و شفافیت آسیب جدی وارد کرد»، در پاسخ به پرسشی در مورد اقدامات دولت در کنترل لجام‌گسیختگی قیمت‌ها، بیان داشت: «مادۀ 48 قانون برنامۀ هفتم توسعه، دولت را از قیمت گذاری روی کالاها (به استثنای نان و سوخت) منع کرده است». تو گویی هیچ جنگی رخ نداده، هیچ زیر ساختی تخریب نشده، هیچ صدمه‌ای به مردم وارد نشده، و هیچ اضطراری در کار نیست! همه چیز طبق برنامه پیش می‌رود، و البته برنامه را هم تراستی‌های ملعون می‌ریزند!

اکنون روشن شده است که محاصرۀ اقتصادی، فشار سنگینی به صادرات ایران وارد کرده و می‌کند. قطع یا کاهش شدید درآمد ارزی برای اقتصادی که به واردات و دلار وابسته است، ویرانگر است. هیچ نمودی از حرکت هیچ‌یک از قوای سه‌گانه برای اخذ تصمیمات حیاتی در جهت تغییر سمت‌وسوی اقتصاد به‌سوی شرایط جنگی نمی‌بینیم. و این، تنها گام اول باید باشد. باید تمام منابع حیاتی درآمد ارزی، به زیر کنترل دولت درآید. باید فوراً به اقتصاد انقلابی قانون اساسی بازگشت. لحظه چنان خطیر، و فرصت چنان تنگ است که تاریخ هیچ اهمالی را نمی‌پذیرد. به لحظات تهدید نهایی وجودی نزدیک می‌شویم.

اندازهٔ متن:
اشتراک:
یادداشت‌های این بخش